ستاد مرکزی اربعین|کمیته فرهنگی، آموزشی

banner-img banner-img-en
logo

 ادبیات و پژوهش


کل يوم عاشورا اربعين حسيني

چاپ
اهميت اربعين در آن است که در اين روز با تدبير الهي خاندان پيامبر(ص)، نهضت حسيني براي هميشه جاودانه شد.

طه تهامي

مقام معظم رهبري

مجلس عزاي حسين(ع)، مجلسي است که بايد منشأ معرفت باشد.

مقام معظم رهبري

درسي که اربعين به ما مي‌‌دهد اين است که بايد ياد حقيقت و خاطرة شهادت را در مقابل طوفان تبليغات دشمن زنده نگه داشت.

مقام معظم رهبري

عطر يادها

اربعين حسيني(ع)، روز چهلم امام حسين(ع) و ياران باوفاي اوست. هنگامي که بدن شهيدان کربلا به خاک سپرده شد، «جابر بن عبدالله اصناري» از صحابة پيامبر(ص) ـ که در دوران کهولت سن به سر مي‌برد و نابينا شده بود ـ به هرماه يکي از دوستانش به نام «عطية عوفي» ـ که از بزرگان کوفه بود ـ به زيارت مزار حضرت سيدالشهدا(ع) در کربلا آمد. او ابتدا در آب فرات غسل زيارت کرد و بدن خود را معطر نمود. سپس با پاي برهنه و حالت زاري و گريه، آرام آرام به سوي مزار امام(ع) گام برداشت و قبر مطهر امام(ع) و ديگر شهيدان کربلا را زيارت نمود.[1] در مورد نخستين اربعين حضرت سيدالشهداء(ع) بحث زيادي شده است. اينکه آيا اسيران کربلا در اولين اربعين سيدالشهداء(ع) توانستند بر مزار ايشان حاضر شوند يا خير؟!

دسته‌اي از مورخين شيعه بر اين باورند که آنان در اربعين اول موفق نشده‌اند زيرا در شام به سر مي‌بردند و چنين فرصتي نيافتند، دسته‌اي ديگر معتقدند که آنها وفق به زيارت در اربعين اول شده‌اند. دليل ايشان اين است که با احتساب خروج ايشان در روز يازدهم از کربلا و ورود ايشان به شهر شام در روز اول صفر، جمعاً هجده روز در راه بوده‌اند. بنابراين اگر ايشان توانسته باشند اين مسير را با تمامي مشقات اعم از گردانيده شدن در شهرهاي بين راه و خستگي و گرسنگي، هجده روز طي کنند، به طور يين اين مسير ار مي‌توانسته‌اند در همين مدت، يعني از سوم تا بيستم صفر (اربعين) طي نمايند و حال اينکه در برگشت انگيزة بيشتري براي رسيدن به مقصد وجود داشته و از مشقات پيش گفته هم خبري نبوده است. در هر حال بحث در اين باره همچنان بي‌نتيجه مانده و هريک از اين دو دسته بر دلايل خود پاي مي‌فشارند.

کوچه‌هاي آسمان

خورشيد از لاي نخل‌ها، سرک مي‌کشيد. «صافي»، شاخه‌هاي خشک آنها را بريده بود. او نخل‌ها را خيلي دوست داشت. گاهي وقت‌ها که تنها مي‌شد با آنها حرف مي‌زد؛ آنها دوستان خوبي براي هم بودند.

او تمام روز را در نخلستان مي‌گذراند. صافي در مدينه کسي را نمي‌شناخت ولي از اين ماجرا ناراحت نبود. چون او غلام امام حسين(ع) بود و در نخلستان امام کار مي‌کرد.

صافي هيچ غمي نداشت که براي آن غمگين شود. گاهي امام حسين(ع) به او سر مي‌زد و او را از تنهايي بيرون مي‌آورد. وقتي امام نزد او مي‌آمد، صافي نخل‌ها را فراموش مي‌کرد. زيرا امام، مهربان‌ترين کسي بود که صافي مي‌شناخت.

صافي از جايش برخاست. بيلش را برداشت و مسير آب را عوض کرد. نور آفتاب چشم او را زد. ظهر شده بود. بيلش را در زمين فرو کرد. نگاهي به اطراف انداخت. ساية نخلي را انتخاب کرد. زير آن رفت و سفره‌اش را پهن کرد تا ناهار بخورد.

او دسوت داشت هر بار سفره‌اش را زير يکي از نخل‌ها بيندازد. ناهارش يک قرص نان تازه و يک ظرف آب و چند دانة خرما بود. او اين غذا را دوست داشت؛ اين غذاي هميشگي مولايش حسين(ع) بود.

بسم الله گفت. خواست لقمة اول را بخورد که سگي جلويش آمد. آن سگ هم گرسنه بود و دمش را تکان مي‌داد. شايد داشت به صافي التماس مي‌کرد که به او غذا بدهد. صافي خنديد و گفت: «اي حيوان زبان بسته! آيا تو هم مثل صافي گرسنه هستي؟»

سگ باز دمش را تکان داد. صافي نانرا نصف کرد و نصف آن را جلوي سگ انداخت. گفت: «بيا بخور! تو مهمان من هستي و من مهمان اين نخل‌هاي زيبا».

سگ، شروع به خوردن نان کرد. چنان با لذت مي‌خورد که صافي خنده‌اش گرفت. امام حسين(ع) پشت نخلي ايستاده بود و رفتار صافي را تماشا مي‌کرد. صافي غذايش را خورد و سير شد. او دستانش را بلند کرد و گفت: «الحمد لله رب العالمين. خدايا گناهانم را ببخش و به مولايم حسين(ع) برکت بيشتري بده. تو مهربان‌ترين مهربانان هستي».

او سگ را نگاه کرد و گفت: «سير شدي يا نه؟» و باز هم خنديد، سگ داشت از صافي تشکر مي‌کرد.

امام از پشت نخل‌ها بيرون آمد و به صافي سلام کرد. صافي از جا بلند شد و با خوشحالي نزد امام رفت. امام به او فرمود: «من تو را ديدم که نصف نان را خودت خوردي و نصف ديگرش را به اين سگ دادي». صافي گفت: «بله سرورم! چون دلم نيامد همة آن را خودم تنها بخورم».

امام لبخند شيريني زد و با مهرباني گفت: «اي صافي! من تو را در راه خدا آزاد مي‌کنم. همة اين نخل‌ها را هم به تو مي‌بخشم».

امام هم مي‌دانست که او چقدر نخل‌ها را دوست دارد. صافي از خوشحالي در پوست خود نمي‌گنجيد. دست امام را بوسيد و تشکر کرد. او با خوشحالي به سمت نخل‌ها دويد. آنها را در آغوش مي‌گرفت و شادي مي‌کرد. حالا به دليل مهرباني امام حسين(ع) او مي‌توانست هميشه با نخل‌ها باشد.[2]

در محضر نور

بخشنده‌ترين مردم

عرب بيابان‌نشين به مدينه وارد شد و از سخي‌ترين مرد شهر پرسش کرد. همگي حسين(ع) را به او معرفي کردند. مرد فقير به جستجوي حسين(ع) حرکت کرد و سرانجام او را در مسجد مشغول نماز يافت. مرد فقير گفت: «آن کس که به او اميد داشته باشد نااميد نمي‌شود». نماز امام به پايان رسيد برخاست و به همراه فقير به خانه رفت و آنچه در خانه داشت ـ که بالغ بر چهار هزار دينار بود ـ در پارچه‌اي پيچيد و به مرد فقير دادا و از کم بودن عطايش اظهار پوزش نمود. مرد عرب نگاهي به سکه‌‌ها کرد. حيرت‌زده شده بود. شايد با خود مي‌گفت: اين چه شخصيتي است که اين همه به مردم بخشيده و چنين اظهار عذر و پوزش مي‌کند؛ در حالي که نمي‌دانست، کسي که اکنون در خانة اوست، در امان علي(ع) و فاطمه(س)، آن اسوه‌هاي بذل و بخشش پرورش يافته است؛ خانوادهاي که افطاري خويش را به مسکين و يتيم و اسير داده و از جانب خداوند به بزرگي ياد شده‌اند: )وَيُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى‏ حُبِّهِ مِسْكِيناً وَيَتِيماً وَأَسِيراً(. مرد فقير به شدت مي‌گريست و مي‌گفت: «چگونه اين دست بخشنده زير خاک برود».[3]

يتيم‌نوازي

طبيبي خلاف يزيد را پذيرفته بود. او با مرد فقيري همسايه بود. روزي فقير به طبيب گفت: به يزيد اعتقاد نداشته باش که او فاسق و فاجر و عاصي است و پدرش معاويه و جدش ابوسفيان نيز اهل ظلم و شقاوتند و امام زمان تو، حسين بن علي(ع) است و کوچک‌ترين صفت او اين است که مال او وقف محتاجان و يتيمان و فقيران است و چنين صفاتي در يزيد وجود ندارد. طبيب سخنان او را نمي‌پذيرفت و مي‌گفت تا خودش امتحان نکند به يقين نمي‌رسد.

در همسايگي طبيب، زن بيوه‌اي هم زندگي مي‌کرد که يک پسر يتيم داشت. آن زن چند روز بيمار شد. پسر خود را پيش طبيب فرستاد و تقاضاي معالجه کرد. طبيب گفت: «پسرم! مادرت را جگر اسبي سفيد درمان مي‌کند». آن يتيم گفت: «نزد حسين بن علي(ع) برو و از او طلب کن». هدف طبيب آن بود که ببيند حرف‌هاي همساية فقيرش دربارة امام حسين(ع) تا چه مقدار صحيح است، پسرک به خانة امام رفت و احوال مادرخود و سخن طبيب را براي آن حضرت بيان کرد. امام حسين(ع)، دستور داد که يک اسب سفيد بکشد و جگرش را به يتيم بدهند. يتيم جگررا نزد مادر برد. مادر آن را ـ چنان که طبيب گفته بود ـ مصرف کرد، ولي فايده‌اي از آن نديد. يتيم دوباره نزد طبيب بازگشت. طبيب گفت: «من اشتباه کرده بودم، جگر اسب سياه، درمان مادرت است». يتيم دوباره نزد امام حسين(ع) رفت و جريانرا بيان کرد. امام دوباره دستور داد اسب سياهي را کشته، جگرش را به يتيم بدهند؛ و اين عمل تا هفت بار همچنان تکرار شد و در هر بار، آن حضرت به جهت درمان مادر دستور کشتن اسبي داده و جگرش را به پسر مي‌داد.

طبيب که شاهد بخشش آن حضرت بود، برخاست و به خان امامرفت و به چشم خود هفت اسب سربريده را در خانة حضرت ديد. مدتي منتظر ماند تا اينکه امام بيايد. چون طبيب آن حضرت را ديد، برخاست و دست ايشان را بوسيد و عذرخواهي کرد و از شيعيان و دوستداران امام شد.[4]

خانة آخرت

خانة بسيار مجللي براي خود ساخته بود. بعد از پايان کار، نزد امام حسين(ع) رفت و عرض کرد: «خانه‌اي ساخته‌ام و اکنون دوست دارم شما وارد آن خانه شويد و برايم دعا کنيد». امام با آن مرد به سوي خانه حرکت کرد. وقتي وارد آن خانة بزرگ شدند، امام با تعجب و تأسف نگاهي به اطراف آن خانه کرد و فرمود: «خانة اصلي خودت (آخرت) را ويران ساختي و به آباداني خانة ديگري که فاني است، پرداختي. تو با اين کار گرچه خود را نزد مردم عزيز و بزرگ داشته‌اي تا آنان به بزرگي تو را نگاه کنند، اما بدان در نزد اهل آسمان، پست و کوچک شمرده مي‌شوي و تو را دشمن مي‌دارند».[5]

خواستگاري

معاويه از شام به حاکم مدينه، «مروان بن حکم» نامه نوشت که «ام کلثوم» دختر «عبدالله بن جعفر» را براي يزيد خواستگاري کند. مروان نيز اين مأموريت را انجام داد، ولي پدر و مادر ام‌کلثوم گفتند که بايد دربارة اين امر با امام حسين(ع)، دايي دختر، مشورت کنند.

مروان، مردم را در مسجد جمع کرد و سخناني ايراد نمود و گفت: «معاويه به من دستور داده که اين دختر را به ازدواج يزيد درآورم و مهريه‌اش را به هر مقداري که پدر دختر تعيين کند، بپذيرم و در کنار اين وصلت، قرض‌هاي عبدالله را هرچه باشد، پرداخت کنم و از اين طريق، اختلاف بني‌هاشم و بني‌اميه به صلح و مودت تبديل گردد».

آنگاه اضافه کرد: «يزيد مورد توجه و آرزوي صدها دختر خواهان ازدواج است! و من تعجب مي‌کنم که او چرا مهريه تعيين مي‌کند؟ در حالي که او نظيري ندارد! و باران رحمت به احترام او مي‌بارد. اي حسين! از تو مي‌خواهم که اين درخواست را بپذيري»...

امام حسين(ع) از جا برخاست و خطبه‌اي در حمد و سپاس خدا و فضايل اهل بيت(ع) ايراد نمود. آنگاه در پاسخ مروان گفت: «اي مروان! سخنان تو را شنيدم. چه حرف‌هاي نامربوط و ناروايي گفتي! اما حرف تو که تعداد مريه و به دلخواه عبدالله بن جعفر باشد. بدان که ما از «مهر السنه» تجاوز نمي‌کنيم که پيامبر براي زنان و دخترانش قرار داد. اما قرض‌هاي عبدالله ارتباطي به شما ندارد و هرگز دخترهاي ما قرض‌هاي ما را نمي‌پردازند. و اما سخن تو در اين باره که با اين ازدواج، اختلاف دو قبيله برطرف مي‌گردد. بدان که اختلاف ما و شما، اختلاف حق و باطل است که هرگز به تفاهم نمي‌رسند. و اما تعريف و توصيه‌هايي که دربارة يزيد گفتي، انصاف به خرج ندادي. اين تعريف‌ها دربارة پيامبر و اولاد اوست نه يزيد...»

هان اي حاضران! شاهد باشيد که من اين دختر را به پسرعمويش «قاسم بن محمد بن جعفر» با مهر السنه که چهارصد و هشتد درهم در حال کنوني است تزويج نمودم و باغ بزرگ خويش در مدينه را که سالانه بيش از هشت هزار دينار درآمد دارد، به آنان بخشيدم...» در اينجا بود که مروان بن حکم، سخت ناراحت و خشمگين شد و مسجد را ترک کرد.[6]

«اسامه بن زيد» براي خود مقامي عالي قايل بود، زيرا خودرا کسي مي‌شمرد که پيامبر اسلام(ص) در آغاز جواني او، وي را بر اصحابي چون ابوبکر و عمر و عثمان فرمانده قرار داده بود. اسامه، شناختي از حسين(ع) نداشت و خود را با او برابر و يکسان مي‌ديد، در حالي که هيچ جاي سنجش و مقايسه نبود.

به حسين(ع) خبر دادند که اسامه بيمار شده است. امام به عيادتش رفت و از حالش پرسيد. اسامه در عين ناراحتي جسمي، اظهار نگراني کرد و گفت: «شصت هزار درهم قرض دارم و مي‌ترسم که بميرم و قرضم بماند و ادا نگردد». امام فرمود: «اداي قرض تو با من، پيش از آنکه تو را مرگ فرا گيرد قرض تو را خواهم داد».[7]

نيکي به مقدار معرفت

مرد مستمندي از اعراب به نزد امام حسين(ع) شرفياب شد و گفت: «اي پسر پيامبر! هزار دينار قرض دارم که قدرت پرداخت آن را ندارم. با خود گفتم، مشکل خويش را با مرد کريمي در ميان بگذارم و سرانجام به اين نتيجه رسيدم که جز اهل بيت(ع) کسي مشکل مرا حل نمي‌کند و اينک خواهن کمک و عنايت شما هستم».

امام او را اهل دانش و معرفت يافت؛ لذا بدو گفت: «از رسول خدا(ص) شنيدم که نيکي و احسان به هرکس بايد به قدر معرفت وي باشد. اکنون سه پرسش از تو مي‌کنم، اگر به هر سه پاسخ دهي، اين کيسة زر را به تو مي‌بخشم. اگر به دو تا از آنها پاسخ گويي، دو سوم آنرا و اگر به يکي را جواب دهي يک سومش را به تو عطا مي‌کنم». مرد عرب گفت: «هرچه مي‌خواهي بپرس. اگر دانستم پاسخ مي‌گويم وگرنه، از محضر شما بهره خواهم برد». امام پرسيد: «بهترين کارها چيست؟» مرد عرب گفت: «ايمان به خداي يگانه» امام سؤال کرد: «چه چيزي انسان را از هلاکت نجات مي‌دهد؟» مرد عرب گفت: «اعتماد به خدا». امام پرسيد: «زيور انسان چيست؟» مرد عرب گفت: «دانشي که با بردباري همراه باشد». امام حسين(ع) گفت: «اگر نبود؟» عرب گفت: «ثروتي که با بذل و بخشش همراه باشد» امام دوباره پرسيد: «اگر نبود؟» عرب گفت: «فقري که با استقامت همراه باشد».

امام باز پرسيد: «اگر آن هم نبود؟ مرد گفت: «آن وقت آذرخشي از آسمان بيايد و وي را خاکستر کند». در اين هنگام لبخندي بر لبان مبارک امام نقش بست و با کمال مهرباني، کيسة زر را که هزار دينار در آن بود، به همراه انگشتري گرانبها به مرد عرب بخشيد. عرب آنها را گرفت و گفت: «خداوند خود بهتر مي‌داند که رسالتش را در کجا قرار دهد» و با کمال مسرت و خوشحالي حضور امام را ترک کرد.[8]

پاسخ مهمان نوازي

امام حسين(ع) به همراه برادرش امام مجتبي(ع) و عبدالله بن جعفر، به قصد زيارتخانة خدا رهسپار مکه شدند. در بين راه، شتري که زاد و توشة ايشان را حمل مي‌کرد، تلف شد و بدين سبب آنان با زاد و توشه‌اي اندک به راه خود ادامه دادند که پس از طي مسافتي، بدون توشه و غذا ماندند. گرسنه و تشنه براي يافتن آب و غذا در بيابان، به جستجو پرداختند که ناگهان به خيمة پيرزني رسيدند و از او کمک خواستند. به او گفتند: «اي پيرزن! آيا چيزي براي رفع گرسنگي و تشنگي در خيمه‌‌ات پيدا مي‌شود؟» پيرزن برخاست و از گوسفندي که در کنار خيمه‌اش بود، شير دوشيد و به آنان داد. پس از مدتي پيرزن گفت: «اگر مي‌خواهيد آن گوسفند را بکشيد تا براي شما طعامي مهيا کنم». آنها گوسفند را کشتند و پيرزن از گوشت آن، غذاي نيکو براي آنان پخت. آنها از آن طعام ميل کردند و بعد از اندکي استراحت، آمادة حرکت شدند. قبل از حرکت به پيرزن گفتند: «ما افرادي از قبيلة قريش هستيم که از مدينه به قصد زيارت خانة خدا عازم مکه هستيم. اگر به سلامت به ديار خويش برگشتيم، پيش ما بيا تا به تو به احسان و نيکي رفتار کنيم». انان از زحمات او تشکر و قدرداني کردند و با او خداحافاظي نمودند و به راه خود ادامه دادند. روزگاري گذشت و پيرزن و شوهرش، بسيار محتاج و تنگدست شدند و براي رفع احتياجي به مدينه رهسپار گرديدند.

در يکي از روزها، آن زن و شوهر پير، در کوچه‌اي مي‌گذشتند که به طور اتفاقي از مقابل خانة امام مجتبي(ع) عبور کردند. امام که بر در خانه ايستاده بود، او را شناخت و غلام خويش را به دنبال آنها فرستد. وقتي حضرت با آن زن و شوهر پير رو به رو شد فرمود: «آيا مرا مي‌شناسي؟» پيرزن گفت: «نه!» حضرت خود را معرفي فرمود. پيرزن عرض کرد: «آري شما را شناختم، پدر و مادرم فدايتان باد!».

آنگاه حضرت از وضع و حال آنان جويا شدند و هنگامي که به تنگدستي آنان پي برد، دستور داد تا هزار گوسفند براي آنان خريده، افزون بر آن، هزار دينار به ايشان بدهند. سپس غلام خود را هر ماه آن پيرزن و شوهرش به نزد برادرش حسين(ع) فرستاد. وقتي آن زن و شوهر سال خورده به نزد امام حسين(ع) آمدند، حضرت از آنها پرسيد: «برادرم با شما چگونهرفتار کرد؟» پيرزن گفت: «هزار گوسفند و هزار دينار به ما عطا فرمود». آنگاه حسين(ع) نيز مانند برادر بزرگوارش هزار گوسفند و هزار دينار به آنها عطا نمود و آن زن و شوهر پير با خرسندي تمام به ديار خويش بازگشتند.[9]

هدايت و ارشاد

«نافع بن ارزق»، رهبر خوارج بود. وقتي که نافع به حضور حسين(ع) شرفياب گرديد، عرض کرد: «خداي را براي من توصيف کن». امام فرمود: «خداي را با چشم نمي‌توان ديد و با خلقش نمي‌توان سنجيد. به همه کس نزديک است؛ ولي جسم نيست. نزديکي او جسماني نيست تا او را لمس کند. کسي است که در مقامي بالا و شامخ قرار دارد، ولي از کسي دور نيست. يکي است و بس. تجزيه پذير نيست. آيا او، شناسندة اويند.بزرگ است و از هر عيب و نقص مبرا و پيراسته». نافع به شدت تحت تأثير سخنان عميق امام قرار گرفت و گريست و گفت: «اي حسين، چه خوب و زيبا سخن گفتي!» امام فرمود: «شنيده‌ام که تو مرا و پدرم را و برادرم را کافر مي‌خواني؟!» نافع گفت: «همين طور است، ولي اکنون شما را پيشوايان اسلام و ستارگان دين مي‌دانم».[10]

پايندي به عهد و پيمان

امام حسين(ع) در صلح امام حسن(ع) با معاويه پيمان بست که قيام نکند. با آنکه معاويه به شرايط صلح عمل نکرد و برخلاف آن رفتار نمود، اما امام راضي نشد پيمان خويش را بشکند. لذا در پيمان با معاويه پايدار بود تا اينکه معاويه مُرد.

وقتي امام حسن(ع) به شهادت رسيد، مردم کوفه و شيعيان علي(ع) از اطراف نامه نوشتند که حاضرند معاويه را خلع کرده، با حسين(ع) بيعت کنند، ولي امام(ع) قبول نکردند و در پاسخ آنها نوشتند: «ميان من و معاويه عهدي است که وجدان من اجازه نمي‌دهد آن را نقض کنم بنابراين تا معاويه زنده است، من بر عهد خويش پايدارم و چون او درگذرد، دوباره تصميم خود را اعلام خواهم کرد».[11]

در کوچه باغ خاطره

اي جاده‌هاي پرفراز و نشيب، زير پاي کاروان رام شويد و اي مرکب‌هاي چمند و چموش، راهوار گرديد که کاروان به کربلا بازگشته است! بگذاريد که غبار خستگي با اشک چشمان حسرت زدة ديدار، شسته شود. کاروان به زيارت آمده است و براي شکوفه‌هاي زخم، سوغات اشک آورده است. يک اربعين است که از گستاخي شمشيرها و نيزه‌ها مي‌گذرد. يک اربعين از لگدکوب شدن شکوفه‌هاي زخم، زير سم اسبان ستم مي‌گذرد. يک اربعين از مهماني آتش و دود در خيمه‌هاي دشت بي‌کسي مي‌گذرد ... و اکنون کاروان به زيارت آمده است؛ با سينه‌اي داغ‌دار و چشماني اشکبار. سلام بر تو اي مهبط بدن‌هاي بي‌سر؛ سلام بر تو اي سرمزني اندوه‌ها؛ سلام! اي نخستين زائران شهداي صحراي رنج و بلا! اي قاصدان محبت و دلدادگي به حضرت عشق. اي داغداران فاجعة روز دهم که هم اينک به مزار شهداي ايثار و پايمردي رسيده‌ايد، سلام ما را نيز به بدن‌هاي بي‌سر شهيدان دشت کربلا برسانيد.

گل برگي از آفتاب

نشانة مؤمن

امام عسکري(ع) فرمودند: مؤمن پنج نشانه دارد که يکي از آنها زيارت روز اربعين است.[12]

گرية آسمان

امام صادق(ع) فرمودند: آسمان چهل روز بر حسين(ع) خون گريه کرد.[13]

نخستين زيارت

عطية العوفي: ... جابر به حالت غش روي مزار [امام حسين(ع) افتاد. به صورتش آب پاشيدم. به هوش آمد. آنگاه سه بار گفت: «يا حسين!» سپس گفت: «آيا دوست جواب دوستش را نمي‌دهد؟» آنگاه گفت: «چگونه مي‌تواني جواب دهي در حالي که بين بدن و سرت فاصله افتاده است؟».[14]

فضيلت زيارت سيدالشهداء(ع)

امام باقر(ع) فرمودند: اگر مردم مي‌‌دانستند در زيارت مزار امام حسين(ع) چه فضيلتي است از شوق آن مي‌مردند.[15]

پاداش اخروي زيارت

امام صادق(ع) فرمودند: هرکس دوست دارد روز قيامت، بر سر سفره‌هاي نور بنشيند، باي داز زائران امام حسين(ع) باشد.[16]

به روايت تاريخ

سيد بن طاووس; مي‌نويسد؛ چون همسران و اهل بيت امام حسين(ع) از شام بازگشتند و به عراق رسيدند، به راهنما گفتند: «ما را از راه کربلا ببر». به قتل‌گاه شهيدان رسيدند... در اين هنگام زنان اهل آن وادي گرد ايشان جمع شدند و چند روز عزاداري کردند.[17]

 

منابع

  1. بحارالانوار الجامعه لِدُرَرِ اخبار الائمّه الاطهار: المجلسي (م.1110ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربي و موسسه الوفاء، 1403ق.
  2. بشاره المصطفي: محمد بن عاي الطبري (م.525ق.)، به کوشش جواد قيومي، قم، موسسه النشر الاسلامي، 1420ق.
  3. تاريخ زندگاني امام حسين(ع)....... (محتمل ميان چند کتاب)
  4. تحفة الواعظين، محمد حسن شهيدي، قم، علامه، 1389ق.
  5. تهذيب الاحکام في شرح المقنعه للشيخ المفيد: الطوسي (م.460ق.)، به کوشش حسن موسوي خرسان و علي آخوندي، تهران، دار الکتب الاسلاميه، 1365ش.
  6. سيرة امام حسين(ع)، ج 3، ص 69. (محتمل ميان چند کتاب)
  7. سيماي امام حسين(ع)، ج 1، ص 94. (محتمل ميان چند کتاب)
  8. فرهنگ جامع سخنان امام حسين، قم، نشر معروف، 1387.
  9. کشف الغمه في معرفه الائمه: علي بن عيسي الاربلي (م.693ق.)، بيروت، دار الاضواء 1405ق.
  10. معالي السبطين، محمد مهدي حائري مازندراني، قم، صحيفه خرد، 1391.
  11. مناقب آل ابي طالب: ابن شهرآشوب (م.588ق.)، قم، علامه، 1379ش.
  12. منتهي الامال، شيخ عباس قمي، تهران، بدرقه جاويدان، 1383.

 

 

[1] . بشارة المصطفی لشیعه المرتضی، محمد بن عای الطبری، ص 74.

[2] . تحفة الواعظین، محمد حسن شهیدی، ج 3، ص 211.

[3] . منتهی الامال، شیخ عباس قمی، ج 1، ص 531.

[4] . معالی السبطین، محمد مهدی حائری مازندرانی، ج 1، ص 424.

[5] . سیرة امام حسین(ع)، ج 3، ص 69. (محتمل بین چند کتاب)

[6] . سیمای امام حسین (ع)، ج 1، ص 88. (محتمل بین چند کتاب)

[7] . بحارالانوار، علامه مجلسی، ج 44، ص 189.

[8] . سیمای امام حسین(ع)، ج 1، ص 94.

[9] . کشف الغمه، علی بن عیسی الاربلی، ج 2، ص 133.

[10] . فرهنگ جامع سخنان امام حسین، ص 598.

[11] . تاریخ زندگانی امام حسین(ع)، ج 1، ص 105. (محتمل میان چند کتاب)

[12] . علامات المؤمن حمس، و زیارة الاربعین ...؛ تهذیب الأحکام، شیخ طوسی، ج 6، ص 52.

[13] . بکت السماء علی الحسین (ع) اربعین یوما بالدم؛ مناقب آل ابی طالب، ابن شهر آشوب، ج 3، ص 212.

[14] . فخر اجابر علی القبر مغشیاعلیه فرشت علیه شیئاً من الماء فافاق ثم قال یا حسین(ع)، ثلاثا ـ ثم قال: احببت لا یجیب حبیبه ثم قال انی لک بالجواب ... و فراق بین بذلک رأسک؛ ... بحارالانوار، ج 68، ص 130.

[15] . لو یعلم الناس ما فی زیاره قبر الحسین(ع) من الفصل لماتو شوفاً؛ بحارالانوار، ج 101، ص 18.

[16] . من سره ان یکون علی موائد النور یوم القیامه فلیکن من زوار الحسین بن علی(ع).

[17] . لما رجعت نساء الحسین(ع) و عیاله من الشام و یلغوا الی العراق قالوا للذلیل مر بنا علی طریق کربلاء وصلوا الی موضع المصرع... واجتمعت الیهم نساء ذلک السواد واقاموا علی ذلک ایاه؛ بحارالانور، ج 45، ص 146.



منابع: ماهنامه پيام زن، دي 1390، شماره238
ارسال کننده: مدیر پورتال
 عضویت در کانال آموزش و فرهنگ اربعین

چاپ

برچسب ها اربعین، کاروان حسینی، امام حسین، حضرت زینب، امام سجاد

مطالب مشابه


1
اربعین عطش‎‎های پرپر
کاروان خاطرات، بازگشته است از جایی که چهل روز گذشته است از ماتم‎های سرخ، از عطش‎های پرپر شده است
 1395/04/27
2
پژوهشی در اربعین حسینی(علیه السلام)
محسن رنجبر. حضور اهل بیت(علیهم السلام) در اولین اربعین شهادت امام حسین(علیه السلام) بر سر مزار آن حضرت در کربلا از مسائلی است که در قرون اخیر برخی محققان شیعه درباره آن تشکیک کرده اند. در مقابل، برخی دیگر از اندیشمندان، درصدد رد این تشکیک و اثبات اربعین اول شده اند. این نوشتار ابتدا به دلایل منکران اربعین اول پرداخته و در ادامه به پاسخ گویی آن ها می پردازد، سپس با استفاده از قراین و شواهد دیگر، دیدگاه موافقان اربعین اول را تأیید می کند.
 1395/04/27
3
تحقیقی در باره اربعین حسینی
مسئله اربعین سید الشهداء(علیه السلام) و این که آیا خاندان آن حضرت پس از رهایی از اسارت یزید قصد عزیمت به کربلا را داشته و نیز آیا توانسته اند در آن روز به زیارت آن مضجع شریف نایل آیند و مرقد مطهرش را زیارت کنند، از جمله مسائلی است که از دیرباز صاحب نظران در باره آن اختلاف نظر داشته و هریک با استشهاد به ادله تاریخی برای اثبات یا نفی آن تلاش کرده اند
 1395/04/27

نظرات


ارسال نظر


Arbaeentitr

 فعالیت ها و برنامه ها

 احادیث

 ادعیه و زیارات